بديع الزمان فروزانفر
233
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
هر كه در مزرع دل تخم وفا سبز نكرد * زرد رويى كشد از حاصل خود گاه درو منسوب بخواجه حافظ مسخ : مبدل شدن صورت به صورتى زشت ، انتقال نفس انسان از بدن وى به بدن حيوانى كه در اوصاف مشابه او باشد مانند انتقال روح مرد دلير به بدن شير ، بنا به اعتقاد اهل تناسخ ، نفسى كه متوسط بين كمال و نقص باشد به اجرام سماوى يا اشباح مثالى پيوسته مىشود ، مولانا مسخ را بمعنى عام استعمال كرده است . كشاف اصطلاحات الفنون در ذيل : مسخ ، تناسخ . تعريفات جرجانى ، در ذيل : مسخ . اين بيت اشاره است به داستان هاروت و ماروت كه مغرور زهد و پرهيز خود شدند و از آسمان به زمين آمدند و فريفتهى زنى بنام زهره شدند و باده نوشيدند و خون ريختند و زنا كردند ، زهره ، اسم اعظم از ايشان بياموخت و به آسمان رفت و خدا او را به صورت زهره ستارهى آسمانى در آورد ، براى تفصيل بيشتر ، جع : تفسير طبرى ، طبع مصر ، ج 1 ، ص 346 - 343 ، تفسير ابو الفتوح ، طبع طهران ، ج 1 ، ص 170 ، قصص الانبياء ثعلبى ، چاپ مصر ، ص 45 - 42 . عورتى را زهره كردن مسخ بود * خاك و گل گشتن نه مسخ است اى عنود روح مىبردت سوى چرخ برين * سوى آب و گل شدى در اسفلين خويشتن را مسخ كردى زين سفول * ز آن وجودى كه بد آن رشك عقول پس ببين كين مسخ كردن چون بود * پيش آن مسخ اين به غايت دون بود عورت : هر چه از آن شرم كنند ، هر چيز كه نهان داشتنش به باشد ، مجازا ، جنس زن . در حدود طبس عورتينه مىگويند . اسفلين : جمع اسفل ( كسى كه فروتر باشد ) اين كلمه در قرآن مستعملست ،